نویسنده : عاطفه و زهره ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳٩٠

 

بالاخره بعد از تمام سختی ها و مشکلات میوه ی زندگیمون به بار نشست و خدا قشنگترین هدیه ی زندگی و بهمون بخشید.

( الهی شکر)

زهره

 








نویسنده : عاطفه و زهره ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ،۱۳٩٠

هرچی میگذره وجلوترمیرم....بیشترغرق میشم...

خدایاکمکم کن....

               خیلی بهت نیازدارم....








نویسنده : عاطفه و زهره ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ،۱۳٩٠

 

 

کودکی که تازه دیده باز میکند

یک جوانه است.

گونه های خوش تر از شکوفه اش

چلچراغ تابناک خانه است.

 خنده اش بهار پر ترانه است

               چون میان گاهواره ناز میکند...








نویسنده : عاطفه و زهره ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳٩٠

سلام

روی بیمعرفتی نذارید که این همه دیر اومدم بنویسم. میخواستم اولین نوشته ی امسال از عاطفه باشه. چون میدونستم باید باشه. چون باید مینوشت. هرچند کم و کوتاه. دلم تنگ شده بود. خیلی دلم واسه این دل نوشته ها تنگ شده بود. هیج جا مثل اینجا از نوشتن لذت نمیبرم. احساس آرامش عجیبی میکنم وقتی اینجا مینویسم. تمام فریاد ها و سکوتهای من توی این پنج سال و نیمی که از عمر وبلاگ میگذره همش اینجاست. بدون هیچ ترسی. بدون اینکه از هیچ کدوم ناراحت بشم. مطمئنم در مورد عاطفه هم همینطوره.

راستی سال جدیدتون مبارک.

نمیدونم چرا اما به سال نود خیلی امیدوارم. آخه امسال سال منه ( سال خرگوش یا گربه ) و سال دختر کوچولوم. من و دختر کوچولوم از این نظر توی یه سال به دنیا اومدیم. از این روزا اگه بخوام بنویسم فقط میتونم بگم که با وجود تمام اتفاقات عجیب و پیش بینی نشده ای که داره اتفاق میافته اما تنها فکر من دختر کوچولومه که نزدیک به دو ماه دیگه میتونم در آغوشش بگیرم. تورو خدا واسم خیلی دعا کنید. واسه من که نه واسه مسافر کوچولوی زندگیم.

اینبار فقط اومدم که به قول دکتر حاضری بزنم. بازم میام.

زهره








نویسنده : عاطفه و زهره ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳٩٠

یک سال گذشت...به همین راحتی!!!سال پیش توهمچین روزی چی کشیدم!!باورت میشه؟یک سال!!!خرداد لعنتی چطوربتونم ازیاد ببرم اون اتفاقایی که واسم تواین ماه پیش اومد...ومن هنوزبیشترازخودت نگرانتم....نگران تو...

خیلی سخت بهم گذشت تواین مدت...سال هشتادونه برام پرازتلاطم بود...هم توزندگی شخصیم هم اجتماعیم!!!پرازتلاطم های احساسی وروحی!!!واقعا حس میکنم که پیرشدم!!!خیلی روزای سخت داشتم...

تواین روزا خیلی گیج و منگم...نمیدونم چی میخوام...توخودم غرق شدم...توخودمو تنهایی هام!!!خیلی سعی کردم خیلی چیزاروفراموش کنم اما نشد!!!خیلی سعی کردم ازاین پیله ای که دورخودم بستم نجات پیدا کنم اما نشد!!!نمی دونم چرا؟

دلم واسه اینجا تنگ شده بود...اینجاواسم پرازخاطره هست...پرازخاطره ها و جسهای مشترک...اینجا واسه زمانیه که دلم خیلی خوش بودکه الان نیست...زهره خیلی دلم تنگ شده واست...دلم واسه بچگی هامون وتمام خاطراتمون تنگ شده...کی باورش میشه که دوماه دیگه دخترکوچولوت به دنیا میاد؟حالا دیگه زهره نازو دوست داشتنی من مامان میشه...میدونم اون روز نگرانت کرد...اما نگرانم نباش...من حالم خوبه...اینقدرمفصله که نمیتونم تمام وقایعی که واسم اتفاق افتاده رو بگم...باورت میشه سه ساله همدیگه رو ندیدیم؟

خواستم اینجا فقط حاضری زده باشم...دوباره میخوام نوشتنو شروع کنم...به خاطر تمام بیمعرفتیا منو ببخشید...








نویسنده : عاطفه و زهره ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٩

 

 

سلام

خیلی وقته دلم واسه این کلمه توی این حال و هوا تنگ شده بود. دستم میلرزه ، چشمام خیسه ، توی گلوم بغضه ، اما دلم... نه ، غمگین نیستم . این اولین باره که از شادی گریه میکنم. فقط واسه تو، واسه پاک ترین عشق روی زمین ، واسه تمام زندگیم ، برای « فرزندم ».

دیروز دکتر خبر شنیدن صدای قلبت و بهم داد . دوست داشتم همونجا جیغ بزنم. بعد از این همه سختی ، مصیبت و مرگ و میری که امسال کشیدم تو بهترین اتفاق امسال ، نه ، اشتباه میکنم ، بهترین اتفاق تمام زندگیم هستی . دیشب توی خیابونای این شهر غریب زیر بارون قدم میزدم. هوا خیلی قشنگ بود . حس کردم سردته کاپشنم و بستم که تو هم آرامش رو حس کنی . دکتر میگفت نباید خیلی راه برم اما دلم میخواست یه بارم که شده طعم تنها نبودن و حس کنم ، با تو قدم زدم ، با تو عزیزترینم .

بهار زندگیم :

هنوز نمیدونم دختری یا پسری اما مهم نیست . مهم اینه که من مادرم و تو پاره ی تنم . دیگه نه من تنهام نه میذارم تو تنهایی بکشی . دنیا مال ماست ، مال من که عشقت و هر روز توی وجودم پرورش میدم و مال تو که تمام هست و نیست منی. دیگه هیچی واسه خودم نمیخوام . فقط تورو میخوام و همه چیز و واسه تو . دوست دارم یه روز این دل نوشته رو بخونی . نمیدونم اون موقع من کنارت هستم یا نه . همش قسمت خداست .

« خدایا شکرت »

خدایا تورو به حرمت همین قطره های پاک بارون ، به  قلب صاف و بی ریا ی بچه ها ، هیچ کس و از نعمت پدر و مادر شدن محروم نکن. آمین

 

زهره








نویسنده : عاطفه و زهره ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٩

متاسفم

متاسفم که منم نمیتونم از شادی بنویسم

اگر بنویسم باید از مرگ بنویسم. از یه داغ همیشگی بنویسم.

پس من هم نمینویسم. سکوت میکنم

چون میخوام از شادی بنویسم.

منم باید تا اون موقع صبر کنم.

زهره








نویسنده : عاطفه و زهره ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٩

صدای اذان میومد...اولین بار بود خیلی دقیق صدای اذانو گوش میدادم...بغض سنگینی که تو گلوم بودو اذیتم میکرد ترکید...اشک ریختم...ازته قلبم...خدایا میگن اگه ازته دلت یه چیزیو ازت بخوایم بهمون میدی...پس چرا به من نمیدی؟

چقدرباید سکوت کرد...چقدرباید تو خلوت خودت غصه بخوری؟تا کی؟تا کی باید تنها باشی؟تا کی باید ...

دیگه نمیکشم...وامروز چندتا اتفاق بدافتاد...یعنی بدترین چیزی که میتونست واسم پیش بیاد...نمی دونم خداجونم مصلحتت چی بود....باید ساخت...من قوی شدم...همه ازاین موضوع ناراحت بودن...اما من خودمو حفظ کردم...وحفظ خواهم کرد...خدابهم کمک کن که حالم خوب شه....وتو زهره...خبری که امروز بهم دادی درمورد خودت داغونم کرد...بهت زنگ زدم خیلی زیاد اما گوشیتو جواب ندادی...اس ام اس دادی که نمیتونی صحبت کنی...باید قوی باشی...میدونم خیلی سخته واست....خیلی سخت....

سال89که واسم هیچ نقطه مثبتی نداشتی تاحالا...فقط اشک داشتی و استرس و دلتنگی...اون روزی که جواب نهایی روازدکترگرفتمو چقدراشک ریختم...فقط روزایی رو داشتی که هرروزکه ازشهری که دانشجو هستم تا خونه رو اشک میریختم...واسم شبی رو داشتی که 12ساعت اشک ریختم توبیمارستان برای عزیزترین کسم....واسم شبی رو داشتی که با اشک دل و حال خراب راهروهای بیمارستانو میرفتمو میومدم...وخیلی چیزای که اینجانمیشه نوشت...

خیلی اتفاقات تو این مدت افتاد...من محکم ایستادم درمقابل همه چیز....اشک ریختمو ناله کردم بدون اینکه کسی بفهمه...بدون اینکه صدام دربیاد...ظاهرو حفظ کردم وهیچ کس نفهمید که من داغونم و دارم ازپادرمیام...من مریض شدم....

به نیمه راه تحصیلم رسیدم...چه ترم سختی بودازنظر درسی و چه ترم سختی بود برام ازنظر خانوادگی و مشکلات...وچقدردلم میخواست که خوب درس میخوندم ولی نتونستم....سه سال و نیم چه زود گذشت...چه اتفاقایی واسم افتاد این مدت...چقدر همه چیزعوض شد...چقدردلم شکست...چقدر چقدر چقدر....ومن دراین فکرم که چطورمیگذره اسن سه سال و نیم پایانی!!!

دیگه نمیخوام بنویسیم ...هیچ انگیزه ای ندارم واسه هیچ چیزی....نمیدونم تاکی ولی تاوقتی که حالم بهترنشه چیزی نمینویسم...دوست ندارم روزای بدزندگیمو اینجا ثبت کنم...دلم واستون تنگ میشه...به خاطر تمام بی معرفتی هام منو ببخشید...شاید شما هم جای من بودین حالتون خرابترازمن بود....

محمدعزیزم...سایه ناز ومهربونم...گندمی دوست داشتنی....طاهره گلم وهمه دوستای نازم دلم واستون تنگ میشه...به یاد همتون هستم...واسم دعا کنید...

                 دوستدارهمه شما:عاطفه








نویسنده : عاطفه و زهره ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ،۱۳۸٩

پر عشق و صفاست همسر من                   سـلـطان وفاسـت همسـر من

ما را چه به گنـج شاه و شاهان                  خود کوه طلاست همسر من

اینبار میخواهم تنها از تو بگویم ، تنها از تو بخوانم و تنها برای تو...

نمیدانم بیش از این احساسی که تمام وجودم را در حصار خود گرفته باز هم میتوان درگیرعشق شد؟ با وجود اینکه میدانم از آن من هستی باز هم همچون تشنه ای جویای آب تورا میطلبم. ناخوداگاه چشمانم هرکجا به سوی تو میچرخد ، کلام شیرینت هر بار تمام وجودم را میلرزاند و دستانم به سوی تو روانه میگردد. به خداوند  قسم هر بار که اسم تورا در ذهن خود میگویم از خدایم شرمنده میشوم که با وجود این همه نا سپاسی و گناه هدیه ای از بهشت خود را نصیبم کرد.

چه بگویم؟  چه بگویم که هر روز هم اگر تمام ذرات وجودم شکر این نعمت را بجای آورد باز هم ناسپاسی کردم.

اصلا برای که بگویم ؟ برای که بگویم که آزاد و رهایم و اسیرعشق و عاشق صیاد!

همسرم ... قسم به کلام مقدسی که گفت ( برای هرکس از جنس خودش جفتی آفریدیم برای آرامشتان) با تمام مشکلات و سختی هایی که به لطف تنها یاورمان خدا پشت سر گذاشتیم و میگذاریم.... پیش از اینکه به دنیایم وارد شوی...

هـرگـز بـهـشـت را اینگونه زیبا ندیده ام.

زهره...








نویسنده : عاطفه و زهره ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٩

یازدهم خرداد89تا پایان عمرم یادم نخواهدرفت!!!

توی زندگیم  تااین حدگریه نکرده بودمو اضطراب نداشتم....توخیابون گریه میکردمو راه میرفتم...همه مات و مبهوت بهم نگاه میکردن...براشون جالب بود بدونن چه چیزی منو تااین حدبه مرض جنون رسونده....هق هق گریه هام تومطب دکتردل همه رو به درد آورده بود....میومدن و دلداری میدادن ولی من با هیچی آروم نمیشدم...

لحظه ای که جواب نهایی رو ازدکترگرفتم ، جون گرفتم...تو آسمونا بودم...دیگه گریه هام ازشادی بود...فقط خداروشکرمیکردم....یاداشکای مامان و غم چهره بابا میفتادمودیوانه میشدم...

خدایا شکرت به خاطرسلامتی عزیزترینم....خدایا ممنونم ازت....نمی دونم چی بگم دیگه...به خاطرشدت فشارروحی امروز و گریه هام سرم به شدت درد میکنه...امتحانم دارم و نخوندم...میدونم که خراب میکنم امتحانمو ولی واسم مهم نیست....

بازم ممنونم خدا جونم...خیلی دوست دارم....

                       عاطفه